تبليغاتX
از هر دری سخنی
your welcom
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


از هر دری سخنی







تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشق رو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب

تا گفتم دلت کو گفتی که دریام

قسم خوردی برما که عاشقترینی

تو یه جمع عاشق تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری تز اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در آن درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه

هنوز شور عشقی به سر داری یا نه

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب

تا گفتم دلت کو تو  گفتی که دریام

قسم خوردی برما که عاشقترینی

تو یه جمع عاشق تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات گه ماه رو داری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:33  توسط حمیرا  |