توی یک کویر دور یه درخت خسته بود
یه درخت نا امید که دلش شکسته بود
روی اون درخت پیر یه طناب پاره بود
اون طناب دار یه عاشق بیچاره بود
شبی از شبای غم که هوا گرفته بود
رفتنش رو به کویر به کسی نگفته بود
رفت و رفت تا که رسید اون طناب دارو بست
به دلش گفت که باید از همه دنیا گذشت
طناب دارو گرفت دور گردنش گذاشت
چشماشو بست ودیگه رو لبش خنده نداشت
اما پاره شد طناب تا جوون غصمون
بدونه که حتی مرگ نمی شه چاره اون
چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد
طناب دارشو کاشت یه دفعه ناله ای زد
ناله زد از بی کسی که فقط یه چاره داشت
رنگ خودباوری رو روی خاطرش گذاشت
رفت و تا آخر عمر دست به خودکشی نزد
به شبای بی کسیش رنگ خودباوری زد
حالا اون تو این زمون دیگه دل شکسته نیست
بی کسیشو پس زده فکر عمر رفته نیست

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:0  توسط حمیرا
|