تبليغاتX
از هر دری سخنی
your welcom
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


از هر دری سخنی







 

در نگاهت خواندم غرق تنمایی هنوز

گر چه در جمعی ولی تنهای تنهایی هنوز

بی تو امشب گریه هم با من غریبی می کند

دیده در راهست چشمانم که باز آیی هنوز

 

پروانه صفت چشم به تو دوخته بودم

وقتی که خبردار شدم سوخته بودم

خاکستر جسمم فرو ریخته بر شمع

که این وفایی که من آموخته بودم

 

وقتی بدانم که یک لحظه بیادم هستی

تمام عمرم را فدای آن یک لحظه میکنم

که من بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

 

تو زندگی بچه ها هرکی زودتر بگه دوست دارم برنده است

ولی تو زنگی بزرگترها بازنه کسی است که زودتر بگه دوست دارم

 

خوشبختی مانند کسری است که

صورت آن داشته های انسان در زندگی است

و مخرج آن توقعات انسان از زندگی است

 

روی تخته سنگی نوشته بود اگر جوانی عاشق شد چه کند؟

زیرش نوشتم صبر کند

جوان زیر نوشته من نوشته بود : اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

منم با بی حوصلگی نوشتم بمیرد بهتر است

ایامی گذشت ورفتم جواب را بخوانم , اما

 زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:42  توسط حمیرا  |