بس شنيدم داستان بي کسي
بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي
گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت
دل دريغا !
سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت
گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛
من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز
او نفروختن
باز آتـش در دلـم افـروختن
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:48  توسط حمیرا
|