تبليغاتX
از هر دری سخنی
your welcom
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


از هر دری سخنی







سلام به تمامیه دوستانی که این وبلاگ رو از نظر لطفشون خالی نذاشتن و توی این مدتی که من نبودم و آپ نکردم بازم سرزدن و خبر آپ کردنشونو دادن و منتظر آپ کردن من بودن.

 

خیلی شرمنده ولی مدتی بود به خاطر چند تا موضوع حاال و حوصله آپ کردن نداشتم ولی حالا میخوام اگه خدا بخواد و شما دوستان ویمسترم بازم منو راهنمایی کنید به کارم ادامه بدم امیدوارم بازم کمکم بکنید.

 

 تو این مدتم به وبلاگای همگی سر زدم و در جریان آخرین آپاتون بودم و مثل همیشه عالی بود من واقعآ چند بار احساس کم آوردن کردم

 

                                                                 موفق باشید

 

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

 

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:

يکي بود يکي نبود، مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند: "به بهشت رفته است؛ آدم مهرباني مثـل او حتما به بهشت مي رود."

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود براي همين، استـقبال از او با تشريفات مناسبي انجام نشد.

فرشته ي نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

[در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد؛ هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود]

مَرد وارد شد و آنجا ماند...

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي فرشته نگهبان را گرفت و گفت: "اين کار شما تروريسم خالص است!"

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: "چه شده؟"

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: "آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده و کار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد. حالا در جهنم همه دارند با هم گفت و گو مي کنند، يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا اين مَرد را پس بگيريد!!"

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: "با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:52  توسط حمیرا  |