یه زندونی افتاده گوشه دیوار , مگن می خواد بمیره با طناب دار
می خواد هرجوری شده بکنه و بره , شب و روز دنباله راه فرار
گفتن بهش از خوبیا رد شده ,حالا دیگه بدی رو بلد شده
گفتن بهش حبسشو بریدن , محکومه به حبسه ابد شده
حالا محکوم به مرگم ,به جرم بی گناهی
می گیردت می دونم, اگه کشیدم آهی
توی زندون چشمات ,من حبسمو کشیدم
نتونستم بمونم , نفستو بریدم
گفتن بهش وقت مرگش نزدیک ,می برنش وقتی هوا تاریکه
آویزون بین مرگ و زندگی , به بندی که مثل یه مو باریکه
این روزا هرچی می خوادبهش میدن , ازاون دنیا قصه های خوب میگن
آره همه دلرایه , بیخوده , از رو ترحم میگن و بعد میرن
اگه جونمو بگیرن , روحم هنوز همین جاست
واسه کابوس شبهات , میام هرجا دلت خواست
دیگه غصه نمی نویسم , توی زندون چشمات
دیگه منتی سرم نیست , جنازم مونده رو دستات
کم غصتو خوردم ,تو چار دیواری
حالا حوصله واسه دیدنم نداری
کم سوخت دادم پات ,کم بود واسه چشمات
آرزوش به دلم موند,حتی یه ملاقات
محکوم به مرگم ,به جرم بی گناهی
می گیردت می دونم, اگه کشیدم آهی
توی زندون چشمات ,من حبسمو کشیدم
نتونستم بمونم , نفستو بریدم

+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:20  توسط حمیرا
|