تبليغاتX
از هر دری سخنی
your welcom
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


از هر دری سخنی







من یک چهار دیواری دارم

ویک دنیا

دنیایی که در آن کوه هست , رود

هست , مور هست . . .             

وکوه به من آموخت

که در سرما و گرما, در برف و بوران, زیر

آفتاب سوزان یا باران

باید ایستاد , مقاوم !

و رود به من آموخت

که وجود سنگ و صخره , سد و نرده ,

خار و علف هرزه

بایر جاری بود , مداوم !

و مور به من آموخت

که با جچه هرچند کوچک , با کمک یا

بی کمک , حتی نم نمک

 باید اندیشه فردا کرد, مصمم !

.....

و من این دنیا را به چهار دیواری خود

 آوردم: مصمم , مداوم و مقاوم

من یک چهار دیواری دارم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:12  توسط حمیرا  | 


 

من یک چهار دیواری دارم

و کاغذ و قلمی

قلمی که گه و بیگاه جور مرا می کشد

و حرفهای ناگفته ام را برکاغذ می نویسد.

در آن لحظه, قلمم مثل زبانم الکن نیست

من من نمی کند, کم نمی آورد و... می نویسد

شیوا, بی غلط وبدون هر گونه بروز احساسی.

وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند ,

اشکهایم فرو نمی ریزند ,

عصبانی نمی شوم  ,

صدایم هم نمی لرزد ...

وکاغذ چه صبور, نوشته هایم را گوش

می دهد!

 

 

واکنشی از خشم در او نیست,

نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد ,

مرا به خاموشی وا نمی دارد ,

تنهایم نیز نمی گذارد ...

در آخر من آرام و سبکبال به کاغذم میگویم:

"همه اینها را نوشتم که بگویم گفتن بلد نیستم اما نوشتنم بد نیست"

و او همچنان صبور گوش می کند...

آن گاه کاغذ را به آب می سپارم

و آب می داند که آن را به دست چه کسی برساند ...

و من دوباره به چهار دیواری ام بازمی گردم

در پی قلم و کاغذ صبوری دیگر ...

من یک چهار دیواری دارم ...

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 18:36  توسط حمیرا  | 


روایت جالب از زبان راویان عاشورا رو برای شما دوستان انتخاب کردم . من خیلی از این روایت خوشم اومد امیدوارم شما هم  خوشتون بیاد. بعد دوره می افتیم و اسم خودمونو میزاریم مسلمون .

 

 

 

از امام زين العابدين روايت است كه فرمود: چون سر مطهر امام حسين ع را به نزد يزيد آوردند، آن ملعون همواره مجلس شراب فراهم مى آورد و آن سر انور را در حضور خود مى نهاد و به شرابخوارى و شادمانى مى پرداخت . روزى سفير قيصر روم كه از جمله اشراف و بزرگان آن مرز و بوم بود در آن مجلس حاضر شد و به يزيد.

گفت : اى پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟
يزيد گفت : تو را با او چه كار است ؟
سفير گفت : سؤ ال من به اين خاطر است كه وقتى به نزد پادشاه خود بر مى گردم از همه امورى كه ديده ام از من پرسش خواهد كرد، چون ذكر حال اين سر را در خدمتش برم در فرح و سرور با تو شريك خواهد بود.
يزيد لعين گفت : اين سر از آن حسين بن على بن ابى طالب است .
رومى گفت : مادرش كيست ؟
يزيد گفت : فاطمه دختر رسول خدا ص است .
نصرانى گفت : اف بر تو و دين تو باد!
دين من از دين تو بهتر است ؛ زيرا پدر من از نبيره هاى حضرت داود ع بوده و ميان من و داود

( ع) پدران بسيارى است و جماعت نصارى مرا بسيار تعظيم مى كنند و خاك قدم مرا به تبرك همى گيرند و مشا مسلمانان پسر دختر پيغمبر خويش را مقتلو مى سازيد و حال آنكه ميان او و پيغمبر شما بجز يك مادر فاصله نيست ؛ پس اين چه دينى است كه شما داريد؟!
بعد از آن . مرد نصرانى گفت :
آيا حكايت كليسای حافر را شنيده اى ؟

يزيد گفت : بگو تا بشنوم .
نصرانى گفت : بين عمان و چين ، دريايى است كه عبور از آن يك سال مسافت است و در وسط آن بجز شهرى كه طول و عرض آن هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است ، هيچ آبادانى نيست و بزرگتر از آن شهر در روى زمين ، شهرى نيست و از آن شهر كافور و ياقوت به شهرهاى ديگرى حمل مى نمايند و تمام درختان آن عود و عنبر است و آن شهر كاملا در دست نصارى است و هيچ يك از پادشاهان روى زمين در آن تصرف و دخالتى ندارند. در ان شهر كليسا بسيار است و بزرگترين كليساى آن ، كلیسای حافر است كه در محراب آن حلقه اى از طلا نصب گرديده و در آن معلق و آويزان است و جماعت نصارى را اعتقاد چنان است كه در آن حلقه ، سم خرى است كه عيسى ع بر آن مى گشت و اطراف حقه را با طلا و نقره پارچه حرير زينت داده اند و در هر سالى ، جماعتى از طائفه نصارى همى آيند و بر دور آن طواف مى كنند و آن را ميبوسند و حاجتهاى خود را از خداى مى طلبند. اين روش و عادت آنهاست در حق سم الاغى كه به عقيده ايشان همان الاغ حضرت عيسى ع ، بوده اما شما فرزند پيغمبرتان را مى كشيد و اين چنين بى حرمتى مى كنيد! خداوند خير و بركت را از ميان شما بردارد و دينتان را بر شما مبارك نگرداند!
يزيد چون اين سخن بشنيد گفت : رشته عمر اين نصرانى را بايد بريد و او را زنده نگذاشت تا مبادا در مملكت خود مرا رسوا گرداند.

نصرانى گفت : اى يزيد! اينك مى خواهى مرا به قتل برسانى ؟ يزيد: گفت : آرى .
نصرانى گفت : پس گوش كن تا خواب خود را در اين باب بر تو بازگو نمايم . شب گذشته حضرت رسول ص را در خواب ديدم ، به من فرمود: اى نصرانى ! تو از اهل بهشت هستى . من از فرمايش حضرت محمد ص در تعجب شدم و اينك شهادت مى دهم كه ((اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله))
سپس اين تازه مسلمان برخاست و سر مطهر امام شهيد را بر
داشت و به سينه چسبانيد و پيوسته آن را مى بوسيد و گريه مى كرد تا اينكه به شهادت نائل آمد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:54  توسط حمیرا  | 


 

مهربانم , ای خوب!

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی , که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها , به تو می اندیشید

وکمی ,

 دلش از دوری تو دلگیر است ...

مهربانم , ای خوب!

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

وشب و روز دعایش این است ,

زیر این سقف بلند , هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره , محو شادی و تبسم باشد ...

 

 

مهربانم , ای خوب!

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که دنیایش را ,

همه هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو ,

پیوند زده

ودلش می خواهد, لحظه ها را باتو , به خدا بسپارد ...

مهربانم , ای خوب!

یک نفر هست که باتو

تک و تنها , با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور !

پر احساس و خیالست و سرور !

مهربانم ! این بار , یاد قلبت باشد ,

یک نفر هست که با تو,  به خداوند جهان نزدیک است

وبه یادت , هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه وآبی فردا برسی ... 

         

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:50  توسط حمیرا  | 


از من داخل شهر آلام می شوند

 

     از من به سوی رنج ابدی می روند

  

         از من پا بهجرگه ی گمگشتگان می گذارند

 

عدالت صانع والای مرا به ساختنم بر انگیخت

 

        پدید آرنده ام قدرت الهی بود

   

             و عقل کل و عشق نخستین.

 

پیش از من هیچ آفریده نشده بود

 

          که جاوید نباشد, و من خود عمر جاودان دارم

 

                شما که داخل می شوید, دست از هر امیدی بشویید

 

                                                                                  کمدی دانته

                                                                                              دوزخ

 

 

این متنی که مطالعه کردید سر در ورودی برزخ (خانه شیطان) از دیدگاه نویسنده بزرگ قرن 14 میلادی دنته

 

آلیگیری بود امید وارم خوشتون اومده باشه

 

                                                                                                   موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 22:47  توسط حمیرا  |